تبليغاتX
تاریکی شب مال منه




















تاریکی شب مال منه

گذشته ها گذشته به فکر آینده باش

ساده تر از همیشه ، دل و زدم به دریا

میخوام که با تو باشم ، حتی تو خواب و رویا

این دفعه با تو هستم ، که با تو هم صدا شم

تو هم اسیر من باش ، نذار ازت جدا شم...

                                                   نذار ازت جدا شم...

                                                                         نذار ازت جدا شم...

من اومدم که با تو ، شعر سفر بسازم

مثل روزای اول ، دوباره دل ببازم

بریم یه جا که از ما ، کسی خبر نگیره

کوله ی راه و بردار ، بریم که خیلی دیره

 

ستاره رو نشون کن ، به یاد روز پرواز

روزی که با تو هستم ، که با تو میشه آغاز

پیرهن ماه و تن کن ، طعنه بزن به خورشید

قیامتی به پا کن ، اگه نگاتو دزدید

ساده تر از همیشه ، دل و زدم به دریا

میخوام که با تو باشم ، حتی تو خواب و رویا

این دفعه با تو هستم ، که با تو هم صدا شم

تو هم اسیر من باش ، نذار ازت جدا شم...

                                                   نذار ازت جدا شم...

                                                                         نذار ازت جدا شم...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:25 توسط ravii| |

 

چه قدر حقيرند

 مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 

نه اراده‌ي دوست نداشتن ،

 

نه لياقت دوست داشته شدن

 

و نه متانت دوست نداشتن

 

و با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:47 توسط ravii| |

روزی با خودم فکر کردم

 اگر او را با غریبه ای ببینم

 شهر را به آتش خواهم کشید

ولي امروز حاضر نیستم

حتی کبریتی روشن کنم

 تا ببینم او کجاست

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:18 توسط ravii|

روزی که عشق را قسمت کردند

پروانه را به تو دادند                       قفس را به من  .      

ساز را به تو دادند                         غم را به من .

و من تشنه ی کویر . دشت . و  بارانم.

 مانند طایفه خاک میمانم  . 

 و دشمن لحظه های زیبای من.

هر شب این ساز را به بهانه تو به صدا در می اورد......................

نتونستم یه اپ شاد بکنم

شرمنده.................................................

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:17 توسط ravii| |

یه جایی برا تنهاییام  میخوام

یه شونه خالی واسه گریه هام میخوام

یه شونه خالی هم واسه بی کسیم میخوام

یه دل صاف واسه تنم میخوام

یه امید واسه نا امیدی هام میخوام

یه ارزوی شدنی واسه ارزو های نشدنیم میخوام

یه حرف واسه سکوتم میخوام

یه لبخند برا صورتم میخوام

یه چشم میخوام که انتظار نداشته باشه

یه عشق میخوام که پایان نداشته باشه

یه گل میخوام که عمرش کوتاه نباشه

یه یخ میخوام که اب نشه

و در اخرم یه شب میخوام که صبح نداشته باشه

میشه بگین چطوری میتونم اینارو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:21 توسط ravii| |

اگه براي رفتنت ثانيه ها رو ميشمری     اگه هنوزم بابت گذشته ها تو دلخوری

اگه ميخوای نگاهتو از زندگيم دور بكنی     بازم برای هوسات ميخوای بهونه جور كنی

خوبی كن ونگو زعشق،از اون چشای پر اميد     اين كارا مال بچه هاست، قصه ما به سر رسيد

دوست داشتنات شعاره و مهربونيت لحظه ايه     هركاری ميخوای ميكنی،دليلت هم جوونيه

حالا چشای خوشگلت آينهٔ غریبه هاست     میخواستم اون نگاهتو،اما نفهمیدم کجاست

اون روزا یادم نمیره،براى من رقیب نبود     چه زود فروختى قلبمو به چهرهٔ یه بى وجود

حرمت اون نون و نمک،حرمت اون رفاقتا     شکسته شد به راحتى با حرفاى یه بى حیا

از اون کلام آخرت که قلبمو میسوزونه     از ته دل ناراضى ام،خدا خودش خوب میدونه

با اون کلام آخرى آتیش به جون من زدی     اون نونى رو که میخوری ، بدون تو خون من زدی 

این شعر توسط محسن....(عزراییل) گفته شده توصیه میکنم بهش سر بزنین و

مطالب جالبی که از خودشه

رو  بخونین مطمعنا  لذت میبرین . 

http://www.salam-ezraeel.blogfa.com/

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:45 توسط ravii| |

حرفهای ما هنوز ناتمام است      تا نگاه میکنی وقت رفتن است 

                      باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی          لحظه عزیمت تو نا گزیر میشود

                       ای.. ای دریغ و حسرت همیشگی

                         نا گهان چقدر زود دیر میشود

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:40 توسط ravii| |

بار خدايا اگر بخواهي از ما بگذري
از فضل و احسان توست و اگر بخواهي ما
 را به كيفر رساني از عدل و دادگري توست
پس به نعمت خود بخششت را بر ما
آسان فرما  و با گذشتت ما را از كيفرت
رهايي  ده زيرا ما را توانايي دادگري تو نيست
و بي عفو و بخششت هيچ يك از ما را  رهايي نه
اي بي نياز بي نيازان  اينك ما بندگان
تو در اختيار توايم ومن
نيازمندترين نيازمندان به توام
پس به بي نيازي و عطاي خويش نيازمندي
ما را بر طرف فرما و ما را
به باز داشتن خود نوميد مگردان
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:42 توسط ravii| |

توی یه کویر دور       یه درختی خسته بود

یه درختی نا امید    که دلش شکسته بود

روی اون درخت پیر     یه طناب پاره بود

اون طناب دار یه عاشق بیجاره بود

شبی از شبای غم که هوا گرفته بود      رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود

رفت و زفت تا که رسید     اون طناب دار بست

به دلش گفت که دیگه باید از دنیا گسست

طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت

چشاشو بست و دیگه رو لبش خنده نذاشت

.

.

.

.

.

.

اما پاره شد طناب تا جون قصمون     بدونه که حتی مرگ نمیشه چاره اون

چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد         

طناب دارشو کشت یه دفعه ناله ای زد

ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت

رنگ خود باوری رو توی خاطرش گذاشت

رفت و تا اخر عمر دست به خود کشی نزد

به شبای بی کسی اس رنگ خود بتوری زد

حالا اون تو این زمون دیگه دل شکسته نیست

بی کسی شو پس زده فکر عمر رفته نیست...

اینو نوشتم که بگم منم دارم به رویاهام رنگ میدم من به یه زندگی جدید سلام دادم

برام دعاکنین که خداحافظی نکنم.

دوستای خوبم از این به بعد من دیگه به این وبلاگ سر نمیزنم

هر کی دنبالم گشت بیاد اینجا

www.ravii-1.blogfa.com

یه زندگی جدید با یه وبلاگ جدید و دوستای جدید

منتظرتون هستم

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:19 توسط ravii| |

وقتی که گریم میگیره دلم میگه مبارکه

قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه

وقتی که گریم میگیره یه اسمون بارونی ام

اما به کی بگم خدا من تو دلم زندونی ام

سرم بالا میگیرم کسی جوابم نمیده

خیلی شباست یه رهگذر به گریه هام نخندیده

چه روز و روزگاریه من و یه دنیا بی کسی

شدم یه مشت خاطره یه کوره دلواپسی

می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو میشکنم

دارم به جرم سادگیم چوب حراجم میزنن

توی این ولایت غریب دل مرده ها عزیزترن

قحطی عشق و عاشقاست قلبای سنگی میخرن

قحطی عشق و عاشقاست قلبای سنگی میخرن

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:18 توسط ravii| |

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

یادمان باشد بر سر سجاده عشق جز برای محبوب دعایی نکنیم

 یادمان باشداز امروز خطایی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:20 توسط ravii| |


چشم هاي تو ديگه واسه من نيست مي دونم
دل تو جاي ديگه است رسواي من نيست مي دونم
حالا ديگه آشنا شده دستهاي تو با ديگري
مي دونم شدي ديونش بي هوا و سرسري
سازتو كوك مي كني ، واسه چشاش تو بخوني
نگاتو از من مي دزدي ، دنبال نگاش مي ري
يادته ، من واسه تو فرشته بودم يه روزي
حالا من شدم غريبه اين تو خوب می دونی
 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:19 توسط ravii| |

 

دستانم را به سردي ديوار مي سپارم,

گرمي ديوار از دستان تو بيشتراست,

خنجر سرد حرفهايت چه کرد با بدن نحيفم,

گرمي خون رفته از خود را بر وجودم حس مي کنم,

قلم را به جايش مي گذارم تا ديگر افکارم يادآور حرف هايم باشد,

نه!!!!!!!!!!!!!!

ديگر دل نوشته هرگز براي تو براي لحظه هاي با تو ,نه تکرار نمي شود چون کاري بس عبس و بيهوده است.

کاغذم را پنهان مي کنم نه , پاره يا که آتشش مي زنم تا حواست کامل به دستانش باشد,

اشکانم ديگر دلهره ي تنهايي ندارد چون تنهاي تنهايم در اين شب تار در اين شام بي فردا,

هر بار گفتم بيا قدمي به عقب برداشتي تا معناي دلتنگي و بي تو بودن را از جان و دل بچشم ,

هر بار گفتم نرو , سراسيمه گريختي تا هماهمنگي َ تضاد را بينمان احساس کنم ,

شايد اين گونه نباشد ولي.....

اين دوست داشتن خود گناهي است بزرگ َ کبيره ,

ديگر نمي گويم مهربانم , نازنينم ,جانم فداي لبخند هايت

ديگر نمي گويم بخند که محتاج خندهايت هستم , بيشتر بخند اي صبح پراميد

نفسم را براي خود نگه مي دارم زيرا تو بسيار هم نفس داري.

من بي نفس را هم آوا در اين تن خاکي نيست , پس همراه شو با من به عالم افلاکي

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:47 توسط ravii| |

زنی بسیار زیبا در طول جاده ای در حرکت بود مردی او را دید و به نزدش آمد و گفت:
<<براستی که من عاشق و دلباخته ی تو شدم آیا با من همراه می شوی؟>>
زن گفت:
<<تو چطور خواهر من که بسیار زیبا تر از من است نپسنیدی او پشت سر من در حرکت است >>
مرد بگشت و زنی فربه و قد کوتاه با صورتی بد ترکیب دید از اینرو برگشت و گفت:
<<من فقط و فقط تو را می خواهم >> زن در جوابش گفت:
<<تو عاشق من نیستی چون اگر واقعا عاشق من بودی بازنمی گشتی که کسی زیباتر و بهتر از من را پیدا کنی>>
زن رفت و مرد خجالت زده و پشیمان مسیر رفتن او را دنبال کرد

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:33 توسط ravii| |

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمیرسیم بسه دیگه بذار برم

کی گفته که به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه بنده حلقه به گوس نه ناجی فزشته ها

من عاشم همین و بس

غصه نداره بی کسیم

قشنگی قصه ماست که ما بهم نمیرسیم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:2 توسط ravii| |

     وعده کردم که به تو سر نزنم برسم تا دم در .در نزنم

قول دادم به غزلهای خودم زل به چشمان تو دیگر نزنم

مطمئن باش خیالت راحت باشد گله ای از تو به دفتر نزنم

این چه رسمی است که باید یک عمر حرف خود را به تو اخر نزنم

برو ای عشق برو تا این که روی دستان نو پر نزنم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:12 توسط ravii| |

ثانيه هارو نشمر واسه کسي که رفته   خوب ميدونم عزيزم دوريش برات چه سخته

کسي که رفته برگشتنش تو خوابه       بايد که باورت شه ارزوهات محاله

کجا ميخواي بري و دنبال اون بگردي      چرا تورو نخواستش تو که بدي نکردي

ارزس اون چشاتو با گريه پايين نيار       حروم نکن روزاتو با حسرت و انتظار

خود ش که رفت خيالش                    پس چرا زنده باشه

اون که پي بهونه است                     بهتره بره جدا شه  

رفت تورو تنها گذاشت                       خواست غم تورو ببينه

تو هم دعا کن براش                          به روز تو بشينه 

سهم تو نبوده به پای اون بسوزی        امید نداشته باشی که برگرده یه روزی

نفرین نکن بدون که                          خدا هواتو داره

یه روز تو سرنوشتش                        درد تو دلش میذاره

به امید اون روز
 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:20 توسط ravii| |

تب دارترين تب زده ي بستر دردم               پر سوز ترين زمزمه ي حنجر دردم

رنگ رخ من بر همگان فاش نموده               در باغ جفا جلوه ي نيلوفر دردم

فرياد دگر زد دهن سوخته ام تا                  تر شد لب خشكيده اش از ساغر دردم

عاشق خسته دل باور دردم                      يك ذره ي ناچيز ز خاكستر دردم

پژمرد گل روی تو از تابش خورشید            در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم

لبریز شرای دگر کاسه صبرم                     بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم

نومید ز دیدار تو گشته دل من                     بنشین به کنارش، پریشانه بگرییم

گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق          چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم

این عقده مرا میکشد ای داد                       پیش نظر مردم بیگانه بگرییم

دلمو همین جاها گذاشته بودم ندیدی؟         توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟

دل من کوچیک بود اما یه عالم پرنده داشت   واسه گنجشکا رو شونه ی زمین دونه می کاشت

با تموم سادگیش زیر بارون قدم می زد         پاییزو قرق می کرد و دنیا رو به هم می زد

آرزو داشت آدما آسمونو رها کنن                 یه بارم خدا رو تو قلب زمین پیدا کنن

یه نفر پیدا بشه قفل بهشتو بشکنه             قصه ی جهنم این طلسم زشتو بشکنه

دل من خیلی می خواست یه روزی در به در بشه    با نگاه مهربونت عازم سفر بشه

محبوب من جهان، غزلی عاشقانه است        اين بهترين تصور من از زمانه است!

در چارچوب آبی دنيا حيات ما                       يک لحظه استراحت در قهوه خانه است!

دنيا به لطف عشق چنين ديدنی شده          چون آتشی که جلوه ی آن در زبانه است!

اما بدون عشق، جهان با جنون جنگ             ميدان يک مسابقه ی وحشيانه است!

دنيا بدون عشق خودش يک جهنم است        توصيف يک جهنم ديگر نشانه است!

عاشق شو تا سرشت جهان را عوض کنيم     با من بخوان که فرصت ما يک ترانه است!

صبح بى تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد       بى تو حتى مهربانى حالتى از كينه دارد

بى تو مى گويند تعطيل است كار عشقبازى   عشق اما كى خبر از شنبه و آدينه دارد

جغد بر ويرانه مى خواند به انكار تو اما            خاك اين ويرانه ها بويى از آن گنجينه دارد

خواستم از رنجش دورى بگويم                      يادم آمد عشق با آزار خويشاوندى ديرينه دارد

در هواى عاشقان پر مى كشد با بى قرارى     آن كبوتر چاهى زخمى كه او در سينه دارد

ناگهان قفل بزرگ تيرگى را مى گشايد           آن كه در دستش كليد عاشقي بي كينه دارد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 18:59 توسط ravii| |

                                                                                                                                                               گناهي ندارم ولي قسمت اينه

كه چشمهاي كورم به راهت بشينه

براي دل من، واسه قلب خسته ام

مني كه غرور رو تو چشمات شكستم

سر از كارِ چشمات، كسي در نياورد

كه هركي تو رو خواست يه روزي بد آورد

براي دل من، واسه جسم ِ خسته ام

مني كه غرور رو تو چشمات شكستم

واسه من كه بر عكس كار زمونه

يكي نيست كه قدرِ دلم رو بدونه

گناهي ندارم، ولي قسمت اينه

كه چشمهاي كورم به راهت بشينه

هنوزم زمستون به يادت بهاره

تو قلبم كسي جز تو جايي نداره

صداي دلم ساز ِ ناسازگاره

سكوتم به جز تو صدايي نداره

تو فكر و خيالم، همش فكر ِ اينم

كه دستات رو بازم تو دستام ببينم

ولي حيف از اين خواب پريدم كه بازم

با چشمهاي كورم به راهت بشينم

سر از كارِ چشمات، كسي در نياورد

كه هركي تو رو خواست يه روزي بد آورد

براي دل من، واسه جسم ِ خسته ام

مني كه غرور رو تو چشمات شكستم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:39 توسط ravii| |

دارم از شادی می گم، واسه دلهای شما

وقتی حتی یه ذره شادی تو قلبم ندارم

باز شما که شاد باشین، منم احساس رضایت می کنم

دارم از شادی می گم

وقتی از اشک چشام، دکمه های رو کیبرد و اشتباهی می زنم!!

بذار درد دل کنم با دلتون!

دل من عاشق بارون زد نه

دل من د یوونه ی توی جاده های تر راه رفتنه

دل من عاشق بوی خاک بارون خورد ست

اما تو این روزها، دل من پژمرد ست

می دونین...این یکی از غمای قلب منه

باقی شم گفتنی نیست

نه که تو غریبه باشی عزیزم

می خوام از شادی بگم برای تو

حرف قلبمم مهم نیست عزیزم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:26 توسط ravii| |


Design By : Night Skin